خرید بک لینک
امروز نيمه تابستونه و من خيلي وقته ننوشتم نه اينكه حرفي نباشه اتفاقا حرف و اتفاق زياد بود ولي نمي دونم چرا فرصت نمي كنم.....

ممنون خدا كه هستي ... هميشه باش ، مرسي

برچسب: يكشنبه,٩٦٠٥١٥, نویسنده: حدیث عباسیان تاريخ: سه شنبه 24 مرداد 1396 ساعت: 3:07

دیگه روزانه نمی نویسم با اینکه این کار دوست دارم اما خیلی شلوغه ....... خدایا تو همه این شلوغیا تو هستی و حضورت بهم آرامش میده .... خدایا کمکم کن که برای هدفم یا از سر لج و لج بازی کاری نکنم که حقی نا حق بشه یا کسی رو برنجونم .... خدایا بذار .... خدایا کنارم باش و همه تنهاییم خوودت پر کن که من بی تو نه آغازم نه پایان .... دوست دارم خدا خیلی دوست دارم .....

برچسب: شنبه, نویسنده: حدیث عباسیان تاريخ: سه شنبه 24 مرداد 1396 ساعت: 3:07

چقدر دلم براي نوشتن تنگ شده ... چقدر اتفاق هست كه بايد بنويسم .... شايد بايد از اخر شروع كنم يا از امروز!؟؟؟اما امروز دوست نداشتم چنين اتفاقي بيافته....اين چند وقت خيلي سرم شلوغ بود از اناليزاي سيترون و پژو به زبان فرانسه و انگليسي بود واژه هاي تخصصي و فرمهاي جديد كه هيچ كدوم سر در نمي اوردم خيلي ط

برچسب: شنبه,٩٦٠٥١٧, نویسنده: حدیث عباسیان تاريخ: سه شنبه 24 مرداد 1396 ساعت: 3:07

بعد از ظهر همون روز اشک و گریه مدیر فنی مون امد و شروع کرد به حرف زدن انگار اتفاقی نیوفتاده و منم فقط حرفاش گوش کردم و اظهار نظری نکردم جالبه بهم میگه خوبی ؟ خوشحال بنظر نمی رسی ... گفتم نه اتفاقا خیلی خوبم .... جالبتر اینکه امده تو اتاقمون وتشکر می کنه میگه شما و تیمت خیلی خوب عمل کردید ..... سر ظه

برچسب: شنبه, نویسنده: حدیث عباسیان تاريخ: سه شنبه 24 مرداد 1396 ساعت: 3:07

دیگه بی پولی داره اذیتم می کنه ... چرا حقوقا رو نمیدن !!!

برچسب: یکشنبه, نویسنده: حدیث عباسیان تاريخ: سه شنبه 24 مرداد 1396 ساعت: 3:07

همچنان حقوق های ما رو ندادن .... نمی دونم تا کی اینطوریه .... این روزا پر از جلسات بی خوده و بی ربطه ...

دیشب دایی مامان فوت کرد بنده خدا پیر شده بود چشماش هم خوب نمیدید شب کوری گرفته بود ... ولی برای مامان یادآور همه خانواده اش بود ... نازنین و دوست داشتنی هم بود ..............

برچسب: دوشنبه, نویسنده: حدیث عباسیان تاريخ: سه شنبه 24 مرداد 1396 ساعت: 3:07

خدایا چشم و امیدم به تو ناامیدم نکن ............ 5 شنبه خیلی کار داشتم اینکه فکر برنامه و کارم نذاشت بخوابم صبح زود بیدار شدم ماشینم مثل همیشه کثیف بود نه فرصت بود نه من می تونستم تمیز کنم این بود که فقط یکم شیشه جلو رو تمیز کردم و آماده شدم که برم به کارام برسم قبل 8- روز 5 شنبه اونم در ابتدای تعطی

برچسب: نویسنده: حدیث عباسیان تاريخ: سه شنبه 10 مرداد 1396 ساعت: 16:54

نمي دونم چرا شباي تابستون سهراب مي خونم و شباي زمستون حافظ و مولانا.... گوش کن دورترین مرغ جهان می خواند شب سلیس است و یکدست و بازشمعدانی هاو صدا دار ترین شاخه فصل ‚ ماه را میشنوندپلکان جلو ساختماندر فانوس به دست و در اسراف نسیمگوش کن جاده صدا می زند از دور قدمهای تو راچشم تو زینت تاریکی نیستپلکها ر

برچسب: نویسنده: حدیث عباسیان تاريخ: سه شنبه 10 مرداد 1396 ساعت: 16:54

بعد ماجراي گم شدن گردنبندم اصلا حال و حوصله نداشتم و ندارم.... استاد محترم همچنان روزي يكي دو پيام در قالب شعر يا تصوير ميده .....فكر مي كنم هم سن و سال خودمه اما نمي دونم چرا پيام ميده .......مهم ﻧﻴﺴت مثل بقيه شايدم بقيه يكم مهم بودن اما ايشون با توجه شهرستان بودنش و .... اصلا ..... دلم گرفته ....

برچسب: نویسنده: حدیث عباسیان تاريخ: سه شنبه 10 مرداد 1396 ساعت: 16:54

امروز خونه بودم جايي هم نرفتم حوصله هم هي نبود....جايي، كسي.....

كمك مامان كردم ظروفِي كه خريده بودم جابجا كردم جاي ظروف جديد گذاشتم .... كار ديگه نبود و از بعد از ظهر دراز كشيدم... كلا روز كسالت باري بود....

يكي از عكساي سفرمون گذاشتم اينستا همه فكر كردن امروز كوه بودم كلي خسته نباشيد و... بهم گفتن من تحويل گرفتم.... الانم درازيدم كاري ندارم.... دم غروب ميرم هم قدمي بزنم هم يكم خورده خريد دارم انجام بدم......

برچسب: نویسنده: حدیث عباسیان تاريخ: سه شنبه 10 مرداد 1396 ساعت: 16:54

ديشب....... وامروز با ي اتفاق بد شروع شد هيچكي فكرش نمي كرد...... شنيديم يكي از نوه عمه ام حدود سي ساله... ديشب تصادف كرده و فوت شده.... خيلي باورش سخته.... چقدر مرگ نزديكه ..... و من ديشب و امشب...... خدايا ببخش و بيامرز .....

برچسب: نویسنده: حدیث عباسیان تاريخ: سه شنبه 10 مرداد 1396 ساعت: 16:54

چند روزه خیلی دلم گرفته و مرگ هم بیشتر موجب دلگیریم شده ....از مرگ گریزی نیست و به مرگ خودم فکر نمی کنم اما مرگ و از دست دادن آدما سخته ... همیشه وقتی مرگ کسی رو می شنوم یاد این شعر می افتم که میگه :

دلم از مرگ بیزار است که مرگ اهرمن خو و آدمی خوار است...

خسته ام ..... دلگیرم ......خدایا فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی ........ خدایا پناهم بده ............

برچسب: نویسنده: حدیث عباسیان تاريخ: سه شنبه 10 مرداد 1396 ساعت: 16:54

خدايا بهتر از هركسي از احوالاتم با خبر بودي ، بهتر از هركسي مي دونستي چقدر دلتنگت بودم و هستم... خدايا بازم شرمندم كردي .... خدايا چي بگم كه باز ميدوني... خدايا هميشه جوابم دادي هميشه بهترين جواب دادي!

خدايا يعني واقعي ميرم نجف و كربلا!!! خدايا باورم نميشه تو قرعه كشي كه ١ سال قبل حالا وسطاين همه دلتنگي بهم بگن ٢ هفته ديگه برو كربلا و نجف.......

برچسب: نویسنده: حدیث عباسیان تاريخ: سه شنبه 10 مرداد 1396 ساعت: 16:54

نمي دونم اين روزا احساس هاي متناقض و احوالات متناقضي دارم.... بسيار پر انرژيم و از كوچكترين صحبتي و اتفاقي دلگير ميشم اشك ميريزم... نمي دونم مرگ دختر عمه جوانم باعث شده يا اتفاقات .... بقولي انگار اشكم تو استينم.....بعد اتفاق هيجان انگيز سفر كربلا و مخالفت خانواده .... همه چي رو سپردم دست خودش تاريخ

برچسب: نویسنده: حدیث عباسیان تاريخ: سه شنبه 10 مرداد 1396 ساعت: 16:54

چند روزه فكر مي كنم كه كلش ميشد ادم بعد مرگ حسش مي نوشت ، منظورم احوالات مرگ نيست بلكه حس خوده ادما ... شايد به مرگ زياد فكر مي كنم.... اين روزام پر از مرگ.... نه اينكه بترسم نه اينكه نخوام .... بلكه فقط دلم مي خواد حسم تو اون لحظه بتونم بنويسم... مرگ !! شايد سفر كربلا ... اين به معناي منفي فكر كردن

برچسب: نویسنده: حدیث عباسیان تاريخ: سه شنبه 10 مرداد 1396 ساعت: 16:54

صفحه بندی